تبليغاتX
جورواجور

قالب پرشين بلاگ


جورواجور
اگر صخره و سنگ در مسیر رودخانه ی زندگی نباشد صدای آب هرگز زیبا نخواهد بود
سلام سلاااااااااااااااااااااااااااام

خوبین چه خبرا

رمز وبلاگمو یادم رفته بود

بالأخره بعد یک سال درستش کردم

[ یکشنبه نهم بهمن 1390 ] [ 21:19 ] [ مهری ]

 

 

[ پنجشنبه هشتم مهر 1389 ] [ 11:4 ] [ مهری ]

* امام علی (ع):

اندیشه مرد آیینه ای است که خوب و بد اعمال او را می نمایاند.

 

* خطرناک ترین دروغ ها حقیقت هایی هستند که کمی تحریف شده اند. (لیخت برگ)

 

* اگر می خواهی شخصیت کسی را بشناسی به او قدرت بده. (آبراهام لینکلن)

 

* پیشرفت یعنی هزار بار پیشروی و 999 بار عقب نشینی. در روزگاری خطرناک زندگی می کنیم انسان پیش از آنکه بر خود مسلط شود فرمانروای طبیعت شده است. (امیل)

 

* هرگاه پشت به روشنایی بایستی سایه ی خود را خواهی دید. (آلبرت شوایتزر)

 

* هیچ وقت به دنبال محبت نگرد بلکه خودت محبت را بیافرین. کسی را برای دوست داشتن انتخاب کن که قلب بزرگی داشته باشه تا مجبور نشی برای اینکه در قلبش جا بگیری خودت را کوچک کنی. هیچ وقت دل به کسی نبند چون این دنیا انقدر کوچیکه که توش دو تا دل کنار هم جا نمی شه ولی اگه دل بستی هیچ وقت ازش جدا نشو چون این دنیا انقدر بزرگه که دیگه پیداش نمی کنی. (جبران خلیل جبران)

 

* مراقب افکار خود باشید زیرا به گفتار شما تبدیل می شود.

مراقب گفتار خود باشید زیرا به رفتار شما تبدیل می شود.

مراقب رفتار خود باشید زیرا به عادات شما تبدیل می شود.

مراقب عادات خود باشید زیرا به شخصیت شما تبدیل می شود.

 

* هنگامی که همه یکسان فکر می کنند دیگر کسی بیشتر نمی اندیشد. (والتر لیپمن)

 

* دو کلمه کوچک (آری) و (نه) که تلفظشان آسان می نماید کلماتی هستند که برای ادای آنها اندیشه و مطالعه فراوان لازم است. (پتیاگور)

 

* به زبانت اجازه مده که قبل از اندیشه ات راه بیفتد. (شیلون)

 

* اندیشه کردن اینکه چه گویم، به از پشیمانی خوردن که چرا گفتم (سعدی شیرازی)

 

* نه طوطی باش که گفته ی دیگران را تکرار کنی و نه بلبل باش که گفته ی خود را به هدر دهی.

 

* اتلاف وقت خودکشی واقعی است. (یونگ)

 

* آنکه امروز را از دست می دهد فردا را نخواهد یافت، خوشبختی آینده در استفاده از زمان حال است. (شانینگ)

 

* ما باید همه ی چیزهای اطرافمان را حس کنیم وگرنه جهان معنی خود را از دست می دهد. (خوان رامون خیمنس)

 

* احساس اهمیت کردن انسان را سنگین و بی دست و پا و خودپسند می سازد. برای اهل معرفت بودن باید سبکبار و روان بود. (خوان رامون خیمنس)

 

* وقتی کسی را دوست داری باید ثابت قدم باشی، به حدی که دوباره زنده کردن انسان را ممکن بپنداری. (خوان رامون خیمنس)

 

 

[ پنجشنبه هشتم مهر 1389 ] [ 10:42 ] [ مهری ]

معنای مثبت اندیشی (تفکر مثبت)

مثبت اندیشی به شما کمک می کند تا به بهترین شکل با زندگی کنار بیایید. برای داشتن یک زندگی مثبت تر، اولین قدم آن است که احساسات، افکار و باورهای خود را بشناسید.

 برای خواندن بقیه ی پست به ادامه مطلب بروید


ادامه مطلب
[ یکشنبه بیست و هشتم شهریور 1389 ] [ 18:26 ] [ مهری ]

 

 

 

 

 

[ یکشنبه بیست و هشتم شهریور 1389 ] [ 18:13 ] [ مهری ]

بی تو مهتاب شبی از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم

در نهان خانه ی جانم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید

یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

پرگو شدیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت

آسمان صاف و شب آرام

...

یادم آمد تو به من گفتی: از این عشق حذر کن!

لحظه ای چند بر این آب نظر کن!

آب، آئینه عشق گذران است،

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است!

باش فردا که دلت با دگران است!

تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن!

با تو گفتم حذر از عشق؟ ندانم

سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

چون کبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی! من رمیدم نه گسستم

باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم!

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم!

حذر از عشق ندانم. سفر از پیش تو هرگز نتوانم، نتوانم!

...

یادم آمد که دگر از تو جوابی نشنیدم.

پای در دامن اندوه کشیدم.

نگسستم، نرمیدم...

 

رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم!

نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم!

نکنی از آن کوچه گذر هم!...

 

بی تو اما، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم...

 

(فریدون مشیری)

[ یکشنبه بیست و هشتم شهریور 1389 ] [ 17:57 ] [ مهری ]

آدم های ماجرا:

ماریان الیوت- 30 ساله

آنی آدامز- 7 ساله، دختر ماریان الیوت

بیل آدامز- 34 ساله، پدر آنی

روزماری فورد- 26 ساله، همسر دوم بیل

دکتر رابرت اوهارا- پزشک معالج ماریان

زمان- اول مه 1991

مکان- منطقه ی «بروتکس» نیویورک

 

مدتها بود که احساس ضعف و ناتوانی می کرد. ابتدا به روی خودش نیاورد. بار اولی که سرش گیج رفت، دم دستشویی بود و پیش از آنکه بیفتد دستش را به دستگیره ی کابینت گرفت. زانوهایش را راست کرد و خم شد و سرش را گذاشت لب میز کابینت:

- چقدر خسته ام!

یک هفته بعد متوجه کبودی روی بازوی راستش شد، به اندازه ی یک کف دست بازویش سیاه و کبود بود. دلش فرو ریخت، انگار که از یک بلندی سقوط کرده باشد.

- یعنی مال آن روزیه که داشتم می افتادم؟!

کم کم خیالات برش داشت. شب که روی مبل داشت تلویزیون نگاه می کرد، دخترش آنی گفت:

- مادر مثل اینکه رنگت پریده!

زن روی پنجه های پا بلند شد. قدم اول را که برداشت هر دو پایش لرزید. برای لحظه ای ایستاد تا تعادلش را حفظ کند.

- چی شد مادر؟

- هیچی عزیزم برو بخواب.

آنی اسباب بازی هایش را در سبد ریخت و بعد پاهای مادرش را در بغل گرفت.

- شب بخیر مادر.

ماریان دستی روی سر دخترش کشید و بعد سرش را روی سینه ی او گذاشت و به گرمی فشرد.

- شب بخیر عزیزم.

آنی رفت توی اتاقش، چراغ خواب را روشن کرد. در را بست و زیر لب یک ترانه روز را زمزمه کرد:

«همیشه پس از مهتاب، ستاره ای سقوط می کند.

همیشه پس از رگبار، یک مرغابی در باران گم می شود»

آنی بی اختیار دلش گرفت. سرش را زیر بالش برد و چند لحظه بعد به خواب رفت.

ماریان از سوراخ کلید التهاب و اضطراب دخترش آنی را تماشا می کرد.

- طفلک، مضطربه!

ماریان تلویزیون را خاموش کرد و به اتاق خواب رفت. چراغ روی میز را روشن کرد و زل زد به صورت افسرده خودش. پای چشم راستش به کبودی می زد. پلکهایش را مالید، سرش را جلو برد و خودش را توی آینه دید.

- چقدر خسته ام!

بی اختیار بلند شد چرخی در اتاق زد. نگاهش نشست روی عکس بیلی، بیلی آدامز.

عکس را برداشت و روی سینه فشرد!

- بیلی کی برمی گردی، دارم می میرم.

دو قطره اشک روی گونه هایش سر خورد، آنها را با پشت دست پاک کرد. نشست لب تخت و سرش را میان زانوها گرفت.

- اگر بیل بود، اگر بیل نمی رفت. اگر سر راه روزماری قرار نگرفته بود، حالا با هم بودیم. حالا من سرم گیج نمی رفت، پای چشمم کبود نمی شد.

عکس را از توی قاب درآورد. پشت عکس نوشته بود ژوئن 1988- رتردام، برای ماریان عزیزم، بیل.

- دروغ می گی، همیشه دروغ گفتی! پس چرا گذاشتی رفتی؟ چرا وادارم کردی که از هم جدا بشیم؟ چرا آنی رو تنها گذاشتی؟!

زن وقتی نام آنی را به زبان می آورد، دلش ریش می شد دردی سهمگین روی قلبش می نشست که بی اختیار به گریه اش می انداخت. روی تخت دراز کشید. پلک هایش را بست. حس کرد دارد کنترل دست و پایش را از دست می دهد. سرش مال خودش نیست. دستها و پاهایش مال خودش نیست. از ترس داشت سکته می کرد:

- باید فردا برم دکتر!

و فردا که نزد پزشک رفت. دستور چندین آزمایش مختلف گرفت، آن وقت دکتر رابرت اوهارا خیلی صریح به او گفت:

- خانم الیوت خیلی متأسفم. به نظرم مبتلا به ایدز شده اید. البته صد در صد مطمئن نیستم، اما وضع تا حدودی نگران کننده است.

زن روی مبل وارفت. یاد ضعف پا و گودی چشمهایش افتاد.

-  یعنی؟!

- فردا مجدداً مراجعه کنید تا چند آزمایش دیگر انجام بدهیم.

ماریان از پای افتاده از در مطب دکتر بیرون آمد. در خیابان هوا بارانی بود. بوی بهار شهر را پر کرده بود. رزهای ارغوانی گوشه ی میدان، فواره های رنگین و کبوتر های دم کوتاه کنار پاشویه ی حوض وسط میدان چقدر زیبا بودند. داشت وسوسه می شد که بپرد وسط میدان و زیر باران، همه ی کبوترها را در آغوش بگیرد، اما قدرت راه رفتن نداشت. در اتومبیلش را باز کرد و نشست پشت فرمان، یک لحظه بعد میدان را دور زد و در اتوبان دوم پیش رفت. جاده مه گرفته بود و نور چراغ های وسط و کنار جاده مثل اکلیل روی جاده ریخته بود. یک جاده شیری که انگار انتها نداشت. سیگاری روشن کرد و چند پک پی در پی به آن زد. پلکهایش داشت سنگین می شد.

- نکند تصادف کنم.

اتومبیل را در گوشه ای پارک کرد و همانجا بی حال پشت فرمان افتاد. یک ساعت یعد، ماریان به کمک گشت پلیس به خانه رسید. دخترش آنی هنوز نیامده بود. یک صندلی آورد پشت پنجره و همانجا نشست تا آنی برسد و نیم ساعت بعد آنی از سرویس مدرسه پیاده شد. سرش را بالا گرفت و دستی برای مادر تکان داد. زن چقدر خودباخته، مأیوس و گرفته بود.

- اگر بمیرم... اگر بمیرم، آنی من چه بلایی بر سرش می آید؟ و بیل! نه بیل دیگر بر نمی گردد. هم من و هم آنی را فراموش کرده است.

زن سراسیمه به طرف در رفت. لحظاتی بعد آنی از در آسانسور وارد شد.

- سلام مادر!

زن با همه ی وجود دخترش را در آغوش گرفت و محکم به سینه اش فشرد. در یک لحظه فکری شیطانی به ذهنش خطور کرد. دست دخترش را گرفت با او سوار آسانسور شد، دکمه طبقه ششم را فشرد و لحظاتی بعد از راه پله های بام بالا رفت.

- کجا مادر؟

- بیا، یک جای خوب، جایی مثل بهشت.

دختر آرامش یافته پا به پای مادرش پیش رفت.

- مادر دنبال چیزی می گردی؟

- گفتم، دنبال بهشت!

- برای من یا برای خودت؟

- برای هر دو!

دختر مجال فکر کردن نیافت. مادر دست راست او را با فشار در دست خود می فشرد. انگار دو بدن در یک قالب بودند. لب بام زن نگاهی به حیاط کرد، نگاهی به دوردست ها و در یک لحظه پرید و دخترش آنی را با خودش برد.

دقایقی بعد پلیس منطقه نیویورک دو جسد له شده در کف پیاده رو را با برانکارد با خود بردند و اتومبیل آتش نشانی کف خون گرفته ی پیاده رو را شست.

[ یکشنبه بیست و هشتم شهریور 1389 ] [ 17:55 ] [ مهری ]

** اولی: به نظر تو هویج باعث تقویت بینایی می شه؟ دومی: حتما، چون تا به حال خرگوشی رو ندیدم که عینک زده باشه.

** به پشه می گن: چرا زمستونا پیدات نیست؟ میگه: تابستونا خیلی رفتارتون خوبه که زمستونا هم بیام؟

** به یه خسیسی می گن شیرین تر از عسل چی خوردی؟ میگه: ترشی مفتی

** مرد خسیسی که سی سال قبل از یک فروشگاه، کفشی خریده بود، دوباره وارد همان مغازه شد و گفت ما باز اومدیم!

** رئیس: خجالت نمی کشی تو اداره داری جدول حل می کنی؟ کارمند: چه کار کنیم قربان، این سر و صدای ماشین ها که نمی ذاره آدم بخوابه!

** غضنفر يه جسد رو ميبره پزشك قانوني جواز دفن بگيره. ميگن: چي شده؟ ميگه: سم خورده. ميگن: چرا صورتش زخميه؟ ميگه: آخه نمي خورد.

** غضنفر از تاکسي پياده مي شه درو محکم مي بنده مي گه پدر سگ خودتي. راننده مي گه من که چيزي نگفتم .ترکه مي گه بعدا که مي گي.

** یه روز یه خسیسه ازدواج میکنه برای اینکه خرجش کمتر بشه تنها میره ماه عسل.

** غضنفر میخواسته بچش رو نصیحت کنه! میگه چند سالته؟ میگه 16 سال میگه : خاک بر سرت الان هم سن سالات 30 سالشونه.

** غضنفر ميره خونه ميبينه بوي گاز مياد به زن و بچه هاش ميگه برق رو روشن نكنيد من كبريت اوردم.

** به یکی ميگن با ماتيز جمله بساز :ميگه دزد اومد خونه ما نتونست دزدي کنه گرفتيمش !!ميگن اينکه ماتيز نداشت :ميگه خوب ماتيز بوديم ديگه.

** یه بار مورچه ها به خونه یه خسیسه حمله می کنند .  بعد چند روز از گشنگی می میرند.

** غضنفر تو جهنم بوده ... يه روز ميره دم در بهشت در ميزنه ميگه: ببخشيد يخ داريد؟ ميگن داريم ولي نميديم ... ميگه: باشه اشكال نداره اما فردا نيايد بگيد آب جوش بديد ها.

** دو نفر در طول مهماني كنار هم نشسته بودند و يك كلمه هم با هم حرف نزدند. پس از دو ساعت يكي از آنها به ديگري گفت: پيشنهاد مي‏كنم حالا در مورد موضوع ديگري سكوت كنيم!

** به غضنفر گفتند: ۱۷ شهريور چه روزيه؟ کمی فکر کرد و گفت: فکر می کنم ۱۵ خرداد باشه!

** غضنفر دو تا بلوك سيماني رو گذاشته بوده رو دوشش،‌ داشته مي‌برده بالاي ساختمون. صاحب‌كارش بهش ميگه: تو كه فرقون داري،‌ چرا اينا رو ميگذاري رو كولت؟! غضنفر ميگه: ‌اون دفعه با فرقون بردم، اون چرخش پشتم رو اذيت مي‌كرد!

** به غضنفر ميگن چرا زن نميگيري؟ ميگه: اي بابا، كي مياد زنش رو بده به ما؟!

** غضنفر داشته پشت بوم خونش رو آسفالت ميكرده،‌ آسفالت زياد مياره،‌ سرعت گير ميذاره!

* * دوتا پسر حوصله‌شان سر رفته بود. يكي از آنها گفت: بيا شير يا خط بيندازيم. اگر شير شد ميريم دوچرخه سواري، اگر خط شد ميريم ماهواره نگاه مي‌كنيم و اگر سكه روي لبه‌اش ايستاد ميريم درس مي‌خونيم

** اولی: راستي فهميدي ديشب خانه ما دزد آمد و الان دزده تو بيمارستانه؟ دومی: نه مگه چطور شد؟ اولی: هيچي، زنم فكر كرد، كه دير اومدم خونه!

** دو ديوانه با هم گفتگو مي‌كردند. اولي: اگر گفتي فرق كلاغ چيه؟ دومي: خوب معلومه! اين بالش از اون بالش مساوي‌تره!

** اولی: چرا با جوراب خوابيدي؟ دومی: آخه اينطوري راحت‌تر مي‌خوابم! اولی: واسه چي؟ دومی: واسه اينكه ديشب با كفش خوابيدم، خوابم نبرد!

** مشتري: آقا چرا ديگه مي‌خواهي توي حلقم را كيسه بكشي؟ دلاك: آخه خودتون گفتين گلوتون چرك كرده!

** به یه نفر ميگن: چند تا حيوون نام ببر كه پرواز كنه. ميگه:‌ كبوتر، كلاغ، خر! بهش ميگن: بابا خر كه پرواز نميكنه! ميگه: بابا خره ديگه، يهو ديدي پرواز كرد!

تمساحه ميره گدايي،‌ ميگه:‌به من بدبختِ مارمولك كمك كنيد!

** به یه نفر ميگن خيلي آقايي. ميگه: ما بيشتر!

** یه نفر زنگ ميزنه 118، ميگه: ببخشيد شماره تلفن غضنفر رو دارين؟! يارو ميگه: نه. تركه ميگه: پس من ميخونم يادداشت كنين!

**یه نفر تو مانور شركت ميكنه، اسير ميشه!

**یه نفر بچش نميخوابيده، بهش ژل ميزنه!

** به یارو می گن با ابریشم جمله بساز می گه هوا ابریشم خوبه!!

[ یکشنبه بیست و هشتم شهریور 1389 ] [ 17:51 ] [ مهری ]

 خر فروختن ملا

چند روزی بود که ملا نصرالدین حسابی بی پول شده بود و هیچ راهی نداشت جز این که خرش را بفروشد. با این که دلش نمی خواست خر عزیزش را از دست بدهد ولی چاره ای نداشت. به زنش گفت: «به شهر می روم و خر را می فروشم.»

زن ملا گفت: «مگر دیوانه شده ای. اگر این خر را بفروشی چه طور این طرف و آن طرف می روی و کار می کنی؟»

ملا جواب داد: «تو چقدر زن ساده ای هستی! نگران نباش من قیمتی بر روی این خر می گذارم که هیچ کس نتواند بپردازد و خر برای خودمان بماند!»

 

سنگینی بار

ملا نصرالدین از بازار برمی گشت و کیسه ای پر از نخود و لوبیا خریده بود. کیسه را بر دوش خود گذاشت و سوار بر خر شد. کیسه آن قدر سنگین بود که شانه های ملا از سنگینی بار خم شده بود. در بین راه یکی از دوستانش او را دید و گفت: «ملا! چرا کیسه را پشت خودت گذاشته ای و آن را پشت خر نمی گذاری؟»

ملا با تأسف سری تکان داد و گفت: «تو چقدر نادانی. این خر بیچاره گناهی نکرده که هم مرا به پشت خور سوار کند و هم بار را. من خودم سوار بر خر شده ام بس است. کیسه را خودم نگه می دارم تا فشاری به این خر بیچاره نیاید!»

 

اتاق پنج دری

ملا نصر الدین در مجلس جشنی مهمان بود. همه در اتاق بزرگی که پنج در داشت پذیرایی می شوند. فصل تابستان بود و پنج در اتاق را باز گذاشته بودند. نسیم خنکی همراه با عطر گلها از درهای گشوده وارد اتاق می شد. مهمان ها گرم گفتگو با یکدیگر بودند که یکی از آنان رو به ملا کرد و گفت: «راستی ملا به نظر شما این اتاق پنج دری برای چه فصلی مناسب است؟»

ملا کمی فکر کرد و گفت: «این اتاق برای فصل زمستان مناسب است.»

همه با تعجب به او نگاه می کردند و یکی پرسید: «به چه دلیل؟»

ملا پاسخ داد: «ببینید! من یک اتاق دارم که فقط یک در دارد. فصل زمستان وقتی آن یک در را می بندم، اتاق گرم گرم می شود. حالا شما تصور کنید اگر در فصل زمستان این پنج در بسته شود، اینجا چقدر گرم می شود!»

 

دیدار

ملا دوستی داشت تاجر و مالدار. روزی از روزها ملا تصمیم گرفت به دیدار او برود و مهمانش بشود. اما تاجر میل چندانی به میزبانی و دیدار ملا نداشت. وقتی که ملا به در خانه ی دوست خود رسید و در زد، مرد تاجر از پنجره نگاهی به بیرون انداخت. ملا او را دید و با اشتیاق دوباره بر در کوفت. پس از لحظاتی خدمتکار خانه در را باز کرد و به ملا گفت: «اربابم در خانه نیست. اگر می دانست که شما به اینجا خواهید آمد، حتما منتظرتان می شد.»

ملا نگاهی به پنجره انداخت. چهره در هم کشید و گفت: «مهم نیست. ولی به اربابت بگو اگر این بار خواست از خانه خارج شود، حتما سرش را هم با خودش ببرد و آن را کنار پنجره نگذارد. چون ساده لوحانی مثل من با دیدن سر او خیال می کنند که در خانه است و نمی خواهد مهمانش را بپذیرد!»

 

زبان عربی

روزی از روزها شخصی نزد ملا نصرالدین رفت و گفت: «آیا زبان عربی می دانی؟»

ملا بادی به غبغب انداخت، سینه اش را جلو داد و گفت: «معلوم است که می دانم.»

مرد خوشحال شد و گفت: «پس به من بگو عربها به آش سرد شده چه می گویند.»

ملا کمی فکر کرد. ابرو در هم کشید و گفت: «عربها هیچ وقت نمی گذارند آش سرد شود و آن را داغ داغ می خورند.»

 

ارزن بر طناب پهن کردن

همسایه ای به در خانه ی ملا نصر الدین رفت و گفت: «طنابی به من قرض بده.»

ملا گفت: «نمی توانم، چون بر طناب ارزن پهن کرده ام!»

مرد پرسید: «چه طور می توان بر طناب ارزن پهن کرد؟»

ملا پاسخ داد: «برای این که طناب را به تو ندهم همین یک دلیل کافی است.»

[ یکشنبه بیست و هشتم شهریور 1389 ] [ 17:49 ] [ مهری ]

دود کباب

بوی خوش و اشتها آور کباب در کوچه پیچیده بود. مرد فقیری از کنار بساط کبابی می گذشت. تکه نانی از جیب خود درآورد. آن را روی دود کباب گرفت و با لذت خورد، وقتی که خواست از آنجا برود. مرد کبابی یقه ی لباسش را گرفت و گفت: «آی! کجا می روی؟ پول دود کباب را بده.»

مرد فقیر با تعجب و ترس به او نگاه کرد و با صدایی لرزان گفت: «ولی من پولی ندارم.»

کبابی گفت: «اگر پول نداشتی، چرا نانت را با دود کباب من خوردی؟ باید پولش را بدهی.»

مشاجره بالا گرفت. ملا نصرالدین از آنجا می گذشت. وقتی از ماجرای نان و دود کباب باخبر شد به کبابی گفت: «یقه ی لباسش را ول کن برود. پول دود را من می دهم.»

کبابی خوشحال شد مرد فقیر را رها کرد و به ملا گفت: «خب حالا پولم را بده!»

ملا چند سکه ار جیبش بیرون آورد. آنها را یکی یکی بر زمین انداخت و گفت: «صدای این سکه ها، پول دود کباب توست خوب بشمار که اشتباه نشود!»

 

صدایش صبح در می آید

شب هنگام بود و دیروقت. ملا نصرالدین و پسرش از عروسی بازمی گشتند. برای رسیدن به خانه، از میان بازار می گذشتند. وقتی به بازار رسیدند در سکوت بازار ناگهان صدایی برخاست. پسر رو به پدر کرد و پرسید: «این صدای چیست؟»

ملا نصرالدین که خوب می دانست صدا از ارّه ای است که دزد ها به تخته ی دکان می کشند، قدمهایش را تند کرد و گفت: «بیا پسر جان. عجله کن. چیزی نیست. کسی در گوشه ای تاریک کمانچه می نوازد!»

پسر گفت: «این چگونه کمانچه ای است که آوازش به گوش نمی رسد؟»

ملا نصرالدین در حالی که می دوید پاسخ داد: «بیا جان بابا! آواز این کمانچه از آن کمانچه هایی است که صبح صدایش در می آید!»

 

سن ملا

شخصی از ملا نصرالدین پرسید: «جناب ملا! آیا شما بزرگتر هستید یا برادرتان؟»

ملا کمی فکر کرد و گفت: «راستش، سال گذشته که حساب کردیم برادرم یک سال از من بزرگتر بود. ولی حالا که یک سال از آن روز گذشته فکر می کنم هم سن شده باشیم.»

 

شیر خریدن ملا

روزی ملا نصرالدین، کاسه ی کوچکی برداشت و به دکان شیر فروشی رفت و گفت: «یک کیلو شیر گاو در این کاسه بریز!»

مرد فروشنده نگاهی به کاسه ی کوچک ملا کرد و گفت: «یک کیلو شیر گاو در این کاسه جا نمی گیرد.»

ملا کمی فکر کرد و گفت: «باشد. پس یک کیلو شیر گوسفند در آن بریز!»

 

این یکی از آن هم تند تر می دوید

ملا نصرالدین دو بز داشت که چون جان شیرین از آنها مراقبت می کرد. روزی یکی از بزها طناب گردنش را شُل دید. فرصت را غنیمت شمرد و پا به فرار گذاشت. ملا هرچه گشت بز را پیدا نکرد. به خانه برگشت و بز دوم را که به تیرک طویله بسته شده بود و در خلوت خود علف می خورد به باد کتک گرفت، همسایه ها به صدای ناله ی بز و ضربه های خشمگین و فریاد های ملا به طویله آمدند و گفتند: «آی چه می کنی؟ حیوان زبان بسته را کُشتی!»

ملا نصرالدین گفت: «بزم فرار کرده!»

گفتند: «این بیچاره که فرار نکرده. این را چرا می زنی؟»

ملا نصرالدین گفت: «شما که نمی دانید، اگر طنابش محکم نبود این نابکار از آن هم تندتر می دوید!»

[ یکشنبه بیست و یکم شهریور 1389 ] [ 17:55 ] [ مهری ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

سلام به دوستان عزیز که از وبلاگ من دیدن می کنید
من یک دختر 17 ساله ام
من تصمیم دارم توی این وبلاگ از همه چیز بنویسم.
امیدوارم نظر شما دوستان را جلب کنم و از وبلاگ من راضی باشید و از آن نهایت استفاده را ببرید.
امکانات وب

تبادل لينک

خريد بک لينک